شعرعاشقانه

تورا می خواهم و دانم که هرگز

به کام دل درآغوشت نگیرم

تویی آن آسمان صاف و روشن

من این کنج قفس مرغی اسیرم

ز پشت میله های سرد تیره

نگاه حسرتم حیران به رویت

دراین فکرم که دستی پیش آید

و من ناگه گشایم پر به سویت

دراین فکرم که در یک احظه غفلت

از این زندان خاموش پر بگیرم

به چشم مرد زندانبان بخندم

کنارت زندگی از سر بگیرم

در این فکرم و من دانم که هرگز

مرا یارای رفتن زین قفس نیست

اگر هم مرد زندانبان بخواهد

دگر از بهر پروازم نفس نیست

ز پشت میله ها هر صبح روشن

نگاه کودکی خندد به رویم

چو من سر میکنم آواز شادی

لبش با بوسه می آید به سویم

اگر ای آسمان خواهم که یک روز

ازاین زندان خامش پر بگیرم

به چشم کودک گریان چه گویم

ز من بگذر که من مرغی اسیرم

من آن شمعم که با سوز دل خویش

فروزان میکنم ویرانه ای را

اگر خواهم که خاموشی گزینم

پریشان میکنم کاشانه ای را

                              (فروغ فرخزاد)

 


برچسب‌ها: شعر, عشق, عاشقانه, فروغ, فرخزاد
[ چهارشنبه چهاردهم تیر 1391 ] [ 20:9 ] [ پارمیس.س ] [ ]

"شعر عاشقانه"

 

این شعرعاشقانه و خیلی زیباست،حتمأ بخونید...امیدوارم خوشتون بیاد.

 

آه ای مردی که لب های مرا

از شرار بوسه ها سوزانده ای

هیچ در عمق دو چشم خامشم

راز این دیوانگی را خوانده ای؟

هیچ می دانی که من درقلب خویش

نقشی از عشق تو پنهان داشتم؟

هیچ می دانی کز این عشق نهان

آتشی سوزنده برجان داشتم؟

گفته اند آن زن زنی دیوانه است

کز لبانش بوسه آسان می دهد

آری اما بوسه از لب های تو

بر لبان مرده ام جان می دهد

هرگزم درسر نباشد فکر نام

این منم کاین سان تورا جویم به کام

خلوتی می خواهم و آغوش تو

خلوتی می خواهم و لب های جام

فرصتی تا برتو دور ازچشم غیر

ساغری از باده هستی دهم

بستری می خواهم از گل های سرخ

تا درآن یک شب تورا مستی دهم

آه ای مردی که لب های مرا

از شرار بوسه ها سوزانده ای

این کتابی بی سرانجام است و تو

صفحه کوتاهی ازآن خوانده ای

                                (فروغ فرخزاد)  
برچسب‌ها: شعر, عشق, عاشقانه, فروغ, فرخزاد
[ پنجشنبه هشتم تیر 1391 ] [ 15:42 ] [ پارمیس.س ] [ ]